تبلیغات
و بـــــ ـلــ ـ ـا گــــ یــــــ ـــ ـــا د گــ ــا ر یـــ - ایست
لعــــــــــنت بر کَســــــــــے که بِـــــکارت را


معــــــــــیار ارزش مــــــــــےداند


لیاقتش همـــــان دوشــــــــــیزه ایست


با دِلــــــــــے فاحـــــــــــــــشه....!


***

دوباره زخم برداشتم

از آغوشی امن
 
کمی عجیب است

رنگ خون ندارد

بوی چرک نمیدهد

 اما تمامم کرد همین  

نترس!

کمی عصبی شد فقط

گهواره ام را شکست

زلزله خوابش را که پراند
 
 
نترس!
  
دنیایی که ما ساختیم
 
خدایش مهربان نبود

چه رسد پدرانش


.
.
.


از سرابی دیگر

دوباره زخم برداشته ام

اما یقین بدار

این بار آخر است

چشمانم تاریک است

انتها نزدیک تر
 
نترس!
 
دیگر وقت  نماندن  است ...


***



خبرش که به گوش‌اَت رسید

یادت بیاید

کسی دورتر از تو

 میانِ چند آغوشِ حریص

آنقدر صمیمانه،

سیگارش را سِرو می‌کند

تنها به این امید که

به غیرتِ وامانده ات بر بُخورد...

 تا دوباره مَردی‌ات را

شاید به رُخِ زنانگی‌اش بِکشی...

من

نه هرزه‌ام ... نه بی‌آبرو

تنها بد عادتِ مَردانگی‌هایِ مَردی شده‌ام که

زنانگی هایم را همیشه

به اسمِ کوچک صدا می‌زد ...


***


تو میفهمی !

من نمی فهمم !

فرقِ حوری با فاحشه چیست ؟!

یکی در استخدامِ خداست و دیگری

در استخدامِ بنده یِ خداست ...

خدایی که به پیروانش حوری رشوه می دهد

و بهشتی که فاحشه خانه است ...


***



تو فاحـــشـــه یِ فاحشـــــه هایِ شهـــر باش

و بــــکارتِ عشـــق را جِــــــر نده...

من خـــودم

سندِ باکـــــره بودنت را

از شیخ میگیــــرم....


***


از تـــو کــه خبـــری نبـــاشد

خـــودارضـــــایی هــم خیــانت اســت

ســیگار دگــر دود نمـیـکند، اشــک میریزد

حــســی نیست!  گریــه هم خیـــانت است...


***


استفــــــراغِ شهـــــوت هایت کافى نیست؟

که حالا دروغ هایت را هم بر من عُق میزنى؟


ایــــــنقدر نگو دوستم دارى

پاکىِ عــــــشـــــق را به لجن کشیدى


کافى ست خالى کردنِ شهوت هایت

 بر بدنِ عریانم را به خاطر بیاورى


بکارتِ روحم به اسمِ ســـــادگى تقدیمت شد


بــــــ ــــــوسه هاىِ ارامت وحشى ترم کرد


اما حواسم پرتِ محبت بود


در انتظارِ لحظه اى که از سرِ عادت

 بعدِ ارگاسمت تنگ در اغوشم میکشیدى...


من به خیالِ تو همان فاحــــــشه ام


که به جرمِ هم اغوشى با تو از پاکىِ بهشت رانده شد...


دیگر حتى دودِ سیگار هم مرا به ارگاسم نمیرساند...



***



جُمعه

جایی حوالیِ جنوبِ شهر

فاحشه‌ای است پریده رنگ
 
که از تنازعِ بقایِ نداری‌ها

حالش به هم می‌خورد

دست به دامانِ هفت قلم می‌شود

 تا چهره‌اش مشتری مدار شود

 مـبادا کسب و کارش از رونق بیافتد"

جُمعه

جایی در شمالِ شهر

اجتماعی است لولیده در هم

 که از مویرگ به مویرگِ‌شان،

لذت به توانِ یک س.ک.سِ گروهی

 در جریان است...





زندگی..!

آمد و نیامد دارد..

یکی لذت می‌سازد تا زندگی کند..

یکی زندگی می‌کند ..

تا لذت بی‌صاحب نمانَد..

***



سَرزمیــنِ بی نامـــوس هایِ ناموس پرَست

ایـــران

تُـف بـ چشمانِ هرزه ای کــ

تاوانش را جنین باید میپرداخت !

ایـــران

در شهرِ من ارزانی بیداد میکند ...

تن ارزان است !

خدا ارزان است !

آبرو ارزان است !

فاحشه هایِ ذهنی در کوچـــه و خیابان تخمه میشکند !

ایــــران

عشق از خیابان شروع میشود

پایانش در اتاقی تاریک رویِ تختخواب !

گناه را رنگ میکنند و بـــجایِ خدا میفروشند !

ایـــران

نگاه هایِ هرزه بــه مادر ها هم رحـم نمیکند !

همه یک کتابِ مقدس دارند

کــ سالهاست خاک میخورد

دیگر بس است !

من بروم بــ گناه هایم برسم !


***


رژ لبیِ را بی انگیزه میمالم

سیگار پشتِ سیگار دود میکنم

غُصه هایِ زنانه میخورم

خود ارضاییِ بی سر و صدایی 

کنجِ خانه اتفاق می افتد...

***


زنی که تنش در خانه

هیچ گاه خریدارى نداشت

تصمیم می گیرد در خیابان

 خودش را گزاف بفروشد

باور نمیکنید

دیشب در صفِ خریداران ،

همسرش چه بلوایی می کرد...

***




# مطالب برگرفته از کانال استُپ وُ مَن





















برچسب ها: عاشقانه ها، دلنوشته های عاشقانه، وبلاگ یادگاری، دلنوشته های یادگاری، جملات عاشقانه، وبلاگ عاشقانه ها، یادگاری،

تاریخ : 11 اردیبهشت 96 | 12:52 | نویسنده : AKBAR AHADI | نظرات
.: Weblog Themes By ME:.